طبیعت ماکرو دزفول 2




















در گذشته هاي نه چندان دور ، در کناره هاي رودخانه دز ، حوضچه هاي متعدّدی براي تبخير رنگ نيل ( لاجورد ) وجود داشت که به مرور زمان پس از ورود رنگ هاي وارداتي به کشور و منسوخ شدن صنعت نيل سازي در دزفول ، در حال حاضر اثري از اين حوضچه های همجوار رودخانۀ دز

که در آن زمان به « چِل حُوضون » موسوم بوده اند ، باقي نمانده است .
گياه نيل ، گياه بومي شمال آفريقا و اروپاي جنوبي و مركزي و آسياي غربي از جمله ايران است . در برگ هاي اين گياه ، مادّة رنگ كننده اي موجود است كه در گذشته از آن براي آرايش و رنگ كردن ابروها استفاده مي كردند . مادّة رنگي اين گياه ، سبز مايل به آبي است .
گفتني است از بهترين زراعت هاي دنياي قديم ، كشت گياه وَسْمَهْ بود كه از آن رنگ نيل به دست مي آمد. گياه وسمه ابتدا در شوشتر كشت مي شد و در حدود دويست سال پيش ، كشت آن در دزفول نيز معمول گرديد . صنعت نيل سازي در حدود يك قرن در دزفول رواج داشت ، آن هم به گونه اي كه در نيمة اوّل قرن نوزدهم ميلادي اين صنعت در دزفول به اوج خود رسيد . قضيه از اين قرار بود که يک نفر ارمني روش جديدي براي تهية « نيل » به مردم معرفي نمود و اين روش با موفقيت کامل در دزفول اجرا شد . بسياري از مردم دزفول در اين صنعت ، مشغول به کار شدند و سپس ساختن رنگ در سراسر ايران رواج يافت .گفته شده است که در آن زمان ، افزون بر يكصد و پنجاه دستگاه نيل سازي در شهر دزفول و20 دستگاه نيز در روستاهاي اطراف داير بود . اين دستگاه ها چهار ماه از سال داير بودند كه روزانه يك صد مَن نيل كه قيمت متوسط آن 1680 قَران بود ، تهيّه مي شد . هر دستگاه نيل سازي در سال پانزده تومان به دولت ماليات مي پرداخت . نيل سازان دزفول محصول نيل خود را به كشورهاي انگليس ، آلمان ، هند و چين صادر مي كردند . انگلستان هنگامي كه بر هند حكومت مي كرد ، رنگ نيل هندوستان را به صورت پودر و به نصف قيمت در دزفول عرضه كرد تا صاحبان كارگاه هاي نيل سازي دزفول ورشكست شدند . انگلستان ، بعد از ورشكستگي نيل سازان دزفولي ، قيمت ها را افزايش داد و در نتيجه زيان گذشته را جبران نمود . ( تاريخ دزفول ، 156 )
سِر کُنت لفتوس W.K.Loftus باستان شناسي که چند بار به دزفول آمده و مدّت ها در شوش به حفّاري هاي باستان شناسي مشغول بوده ، در خصوص صنعت نيل سازي در دزفول مي نويسد : « در سواحل رودخانه ، صدها نفر در کارگاه هاي رنگرزي مشغول کار هستند. در حال حاضر در حومة اين شهر نيز ، نيل در سطح وسيعي کشت مي شود .»

مادام ديولافوآ كه در زمان حكمراني حشمت السلطنه ، عموي ناصرالدين شاه قاجار بر خوزستان از دزفول ديدن نموده است ، می گوید: « در دشت هاي حاصلخيز اطراف ، گندم زيادي بدون زحمت به دست مي آيد. پشم گوسفندان اين ناحيه در خوبي و لطافت مشهور است. بويژه زراعت نيل وكارخانه هاي متعدّد رنگرزي، شهر را رونق داده است، با وجودي كه به طرز قديم كار مي كنند، باز نخ هاي رنگين زيادي براي بافندگان چادرهاي آبي و سفيد فراهم مي آورند. » ( ايران ، كلده و شوش ، 680 )

رقابت با « نيل » هندوستان
بارون دُوبد علاوه بر مطالب بالا، دربارة کارگاه هاي نيل سازي اين شهر مي نويسد : « ... راهنمايم مرا به ديدن مزارع وسيع نيل و کارگاههاي تهية اين رنگ بُرد
که در سال هاي اخير به دست مُعتمد [ ( منوچهر خان معتمدالدّوله،حکمران خوزستان ) ] تأسيس شده است؛ دريافتم اين نبات [ (=گياه ) ] از عهد بسيار کهن در خوزستان و خاصّه در نواحي مجاور شوشتر کشت مي شده و باز اين که نيل اين شهر به عنوان يک مال التجاره کاملاً مشهور است. کيفيت آن از نيل ولايت کرمان پايين تر است و يا دست کم در سال هاي اخير چنين شده؛ در همان حال نيل وارداتي هند هميشه نسبت به نيل ايران ارجح بوده و حالا هم اين طور است. با اين همه، چون يک نفر ارمني که براي معتمدالدّوله کار مي کند، اخيراً روش تازه اي در تهيّة آن به کار برده است، از اين رو قيمت نيل دزفول در بازار فوق العاده افزايش يافته است و کساني که به داد و ستد اين متاع مي پردازند، انتظار دارند به زودي با نيل هند رقابت کنند چون به گفتة ايرانيان رنگ نيل، در سراسر مملکت مورد نياز همگان است. تأسيسات جديد دزفول براي ايران اهميّت فراواني خواهد يافت. شمار کارگاه هاي محلّي براي تهية نيل در دزفول به هفتاد مي رسد. » ( سفرنامة لرستان و خوزستان ، 8- 367 )
نحوة تهيّة رنگ نيل

نقل مي کنند که نحوة تهية « نيل » بدين طريق بود كه برگ هاي وَسمَه را پس از درو کردن، در فضاي باز و وسيعي با استفاده از نور خورشيد خشك مي كردند. آنگاه برگ هاي خشك شده را آسياب مي كردند؛ سپس برگ هاي آسياب شده را در ظرف هاي بزرگ حاوي آب مي ريختند و آن ها را حرارت مي دادند. مايع رنگي به دست آمده را در حوضچه هاي مخصوصي موسوم به « چل حوضون » مي ريختند. پس از يك روز، مادّة لزج و چسبناكي ته حوض رسوب مي كرد. در پايان کار، رسوبات به دست آمده را از راه خروجي آب كه به حوض ديگري وصل بود، منتقل مي كردند تا به آرامي خشک شوند .
نوشته ي: احمد لطيف پور

تاريخ شهر «دزفول» را خاورشناسان ازآن هنگام كه اين شهر پايتخت عيلاميان ـ حدود 2600پيش از ميلاد ـ بود و «اوان» خوانده ميشد ، نزديك به پنج هزار سال برآورد كرده اند . در نوشته هاي باستاني پس ازطوفان نوح ، از شهري به نام« اوان » نام برده شده است .
اين شهر ، پايتخت تمدّن «عيلام» و سرآمد شهرهاي مشرق زمين بوده است. كاوشگران غربي در نيم قرن اخير ، ازجمله والتر هينتس ( Walter Hinz) آلماني ، در كتاب خود تحت عنوان « دنياي گمشدة عيلام » كه به فارسي ترجمه شده ، مي نويسد : « ممكن است اوان در جايي كه امروز دزفول قرار دارد ، بوده باشد .» پس از مطالعات و تحقيقات فراوان تصريح كرده اند كه « اَوان » { Avan } همان دزفـــول كنوني است . در اين صورت ، «دزفول» فعلي يا «اوان»پنج هزارسال پيش را بايد نخستين پايتخت امپراتوري گستردة كشور «عيلام» دانست .
كلمه "دزفول"برگردان عربى واژه "دژپل"يا"دژپوهل" مي باشد.(پل را در زبان پهلوى پوهل مى گفته اند.) واژه پل از پلى كه توسط مهندسان ايراني و رومى در قرن 4 ميلادى به امر شاپور اول ساسانى به منظور برقرارى ارتباط ميان پايتخت جديد يعنى جندى شاپور و شوشتر ساخته شده بود،اخذ گرديده است.
لذااحتمالاً نام دزفول يا دژپل از همان نام پل مشتق شده است. ودز نيز به معنى قلعه است و منظور دژي است كه عده اي نگهبان و مأمور براي حفاظت پل در آن زندگي ميكردند. چنانچه پس از دوران انحطاط شوش و نيز خرابى جندىشاپور,برخى مردم اين دو شهر به اطراف اين دژ پناه آوردند و خانه هايى ساختند و به تدريج شهر به وجود آمده است.
ابن سرابيون در كتاب جغرافياى تاريخى سرزمين خوزستان مى نويسد:دزفول يعنى دژ پل كه منظور قلعه پل باشد كه در كنار رودخانه دز در جنوب شهر سابق جندى شاپور جا دارد و نيز معروف است كه مى گويند به فرمان شاپور اول ساخته شده است.كه به همين مناسبت آن شهر نيز به همين نام موسوم گرديد.
شهر دزفول در اواخر قرن 6 هجرى به نام(دز پول)اشتهار داشته است. در برخى از كتب نام قديم رودخانه را "زاب يا جندىشاپور"هم ناميده اند. برخى از جغرافى دانان و نيز مورخين نام اين شهر را روناش و قصر روناش ذكر كرده اند و چنين استنباط مي شود كه در قرن چهارم ه. ق چون ساختمانهاى شهر دزفول در دو طرف رودخانه دز گسترش يافته اند پس در قسمت شرقى آن قلعه يا دژ قرار گرفته و قسمت غربى رودخانه به نام روناش معروف بوده است.
ابن بطوطه دزفول را "دسبول" ناميده و مي نوسد :"از دروازه هاى شهر يك دروازه به طرف خشكى و بقيه به طرف رودخانه باز ميشود.در دوطرف رودخانه باغها قرار دارد.عمق رودخانه زياد است..."
چنانكه در ميان مطلعين محلى وجود دو قلعه قديمى مشهور است؛به طور حتم قسمت سربازان كه قسمتى از قلعه هاى قديمى را در بر مي گيرد به عنوان يك قلعه جداگانه مشهور گرديده است.قسمت سربازان و بخش مركزى و اساسى قلعه در محدوده اى كه هم اكنون با بندارهايى(سرازيريهايى كه اثر خندقهاى قديمى است)مشخص مي گردد. قلعه زندانى عظيم بود.چنانكه نظامى ميگويد:"قباد در قلعه انوشير (يعنى قلعه فراموشى)محبوس شد.در زمان ظهور مزدك. و فوستوس ميگويد:"قلعه مستحكمى واقع در خوزستان كه "گيل گرد" يا"اندامش" نام داشت,يك نوع قلعه باستيل محسوب ميشد و آنرا "انوشبرد" يا قلعه فراموشى نيز ميخواندند.زيرا كه نام زندانيان و حتى نام آن مكان را كسى نبايستى بر زبان راند."
در اثبات اين مطلب ذكر اين دليل شايسته است كه در حال حاضر در بسيارى از خانه هاى محله قلعه آثار بسيارى از راهروها و سياهچالهايي در زيرزمين منازل مشهود است.
در مورد قلعه فراموشى ( قلعه دزفول )دكتر عبدالحسين زرين كوب مي نويسد:"در زمان ساسانيان, اعيان و نجبا كه از دست قباد دلخور بودند,بر ضد وى با موبدان وروحانيون همدست شدند و او را خلع كردند و در قلعه فراموشى,معروف"انوش برد" كه ظاهراً در حدود دزفول و در محلى به نام گل گرد(كركر)يا انداميش قرار داشت,محبوس نمودند.در كتب گوناگون تاريخى و جغرافيايى, مكرراً نام روناش و قصر روناش برده شده است.
كهارت مى نويسد:"قصر الروناش از محله قلعه فعلى(جاى همان دژ باستانى)تا مسجد جامع دزفول را دربرمىگرفت.در قرون 11 و10ميلادى (سوم وچهارم هجرى)اين شهر را القنطره (پل)يا القنطره الرومى(پل رومى) مى ناميدند."
چون روناش و دزفول"اندامش"در دو سوى رودخانه ساخته شده بود,بعضى اين دو قسمت را دو شهر جداگانه شمرده و برخى هر دو را دو محله از يك شهر انگاشته اند.
حمداله مستوفى بناى دزفول را به اردشير بابكان نسبت ميدهد و ميگويد:" در اين شهر پلى برآب گندى شاپور بسته اند به طول 520 و عرض 15 گام كه داراى 42 چشمه است و به نام پل اندامشك معروف است و..."
دزفول؛ از طلوع اسلام تا پايان دوران قاجاريه :
در زمان خلافت عمر خليفه دوم,ايران فتح شد و سپاهيان مسلمان وارد خوزستان شدند.ابوموسى اشعرى اهواز را گشود و عمر به او نوشت كه مانند زمينهاى عراق بر آنها خراج نهند؛سپس چنان كرد.در اين زمان هرمزان با سپاهيانش در سوق الاهواز اردو زد و در آنجا مستقر شد.تمام سرزمينهاى زير رودخانه دُجيل در تصرف او بود و در اين حال با سپاهيان طبرى روبه رو شد.
طبرى مي نويسد:"آنگاه مسلمانان از روى پل گذشته و روى آن قسمت از پل كه به طرف اهواز بود جنگيدند تا هرمزان هزيمت شد و آهنگ رامهرمز كرد."پس از درگيريهاى زياد بين سپاهيان مسلمان و سپاه ايران هرمزان به شوشتر فرار كرد و در آنجا با سپاهيان زيادى رو به رو شد كه شهر را در محاصره خود قرار داده بودند.در اين اثنا كه شهر به دشمن تنگ شده بود و جنگ هم طولانى شده بود يكى پيش نعمان آمد و از او امان خواست به شرط آن كه راهى نشان دهد كه از آنجا وارد شهر شوند. در ناحيه ابوموسى نيز, تيرى انداخته شد با نوشته اى كه"من به شما اعتماد ميكنم و از شما امان ميخواهم به شرط اينكه راهى نشان دهندكه در آنجا بدر آييد و گشودن شهر از آنجا باشد."
به هرحال شوشتر به تصرف نيروهاى عرب مسلمان درآمد و بعد مسلمين به طرف
جندى شاپور حركت كردند و درگيرى چندانى به وجود نيامد و جندى شاپور نيز به دست اعراب مسلمين افتاد.و نيز گويند:در همان سال مسلمين(پس از فتح شوش)روى جندى شاپور لشكر كشيدند.در آن هنگام زرين عبداله در پيرامون آن شهر لشكر زد و سرگرم محاصره آن بود كه مدد مسلمين رسيد.
لذا جندى شاپور و شوشتر به تصرف نيروهاى مسلمان در آمد.دزفول كه در آن زمان شامل قلعه و ساختمانهاى اطراف آن بوده است، نيز زير نظر حاكم جديد يعني حكام اموى و سپس عباسى كه به شوشتر وجندى شاپور گماشته مي شدند قرار گرفت .دزفول نيز تابع حكام شوشتر بود.زيرا سراسر خوزستان به تصرف اعراب درآمده بود.و تقريباً تا 2 قرن هر حاكمى كه ميآمد بر دزفول تسلط داشت.از سال 261 ه . ق كه محمدبن واصل بر منطقه خوزستان تسلط يافت,سرزمينهاى شمال آن هم تحت كنترل او درآمدند. در اواسط سده دوم ه . ق آزادمردى به نام يعقوب ليث صفارى كه مردى شجاع و نخستين دولتمرد كاردان و با تدبير بود؛بدون توجه به عوامل خلافت ,علم استقلال برافراشت و نخستين دولت مستقل ايرانى را پايه گذارى كرد و خوزستان را نيز به كانون آزادى خواهان ايران تبديل كرد.محمد واصل در جنگ بايعقوب ليث شكست خورد و مورد تعقيب قرار گرفت و وى بر اموال و ذخائر او دست يافت.
يعقوب ليث صفارى در جندى شاپور توقف كرد (جندى شاپور در دو فرسخى پل يا قلعه دزفول قرار داشت.) تا اينكه منجر به جنگ در ديرالعقول گرديد و چون در ميان دسته اى از سپاه يعقوب ليث آب باز كردند,وحشت بر لشكر يعقوب افتادو سپاه خليفه عباسى بار و بنه و چهارپايان را به آتش كشيدند.از اين روسپاهيان يعقوب در ميان آب وآتش راهى جز عقب نشينى نديدند.خلاصه اينكه مناطق و شهرهاى جندى شاپور و شوشتر و سرزمينهاى اطراف آنها از جمله دزفول تحت نظر يعقوب ليث قرار گرفت و از كنترل عمال خليفه عباسى خارج شد.
معروف است كه در مدت بيمارى يعقوب ليث درجنديشاپور(شهرك شاه آباد يا اسلام آباد فعلى) توقف داشت و بين او و خليفه عباسى حرفهايى رد و بدل گرديد؛از جمله گفتار معروف يعقوب اينكه:"به آنچه كه گويم عمل كنم,يا به نان جو و ماهى و تره بازگردم,آگاه باش كه در خزائن خود را باز كرده ام و سپاهيان خود را خواسته ام و خود نيز در پى اين پيام ميآيم."
به هرحال بعد از درگذشت يعقوب كه بنا بر نوشته برخى از مورخين او را در جندى شاپور و يا توابع آن يعنى در 12كيلومترى دزفول به خاك سپردند.فرمان حكومت مناطقى از ايران از جمله خوزستان و دزفول در زير حاكميت خاندان صفارى باقى ماند.(عمرو ليث) تا سال 287ه .ق كه عمروليث دستگير شد و به بغداد فرستاده شد,حاكميت عمال خليفه عباسى در اين منطقه ضعيف شد.بعدها هم تحولات چندان مهمى در اين منطقه صورت نگرفت.
تا اينكه محمد مشعشع در خوزستان قدرتى به دست آورد و اگرچه در رمضان 845 ه . ق. به هويزه متوارى گرديد اما بر ساير نواحى خوزستان از جمله شوشتر و دزفول تسلط داشت تا اينكه شاه اسماعيل صفوى در سال 914 ه . ق به هويزه رفت و حكمران آنجا را مغلوب و عده كثيرى از مشعشعيان را كشت و سرزمينهاى آنها را به تصرف خود درآورد.پس از تسلط نيروهاى شاه اسماعيل صفوى بر خوزستان حكومت شوشتر و دزفول به شيخ محمد و حاج محمد پسران ملاقوام الدين كه به خاندان رعناشى معروف بودند سپرده شد.
در زمان فتحعليشاه قاجار كه بخش شمالى خوزستان يعنى شوشتر و دزفول زير نظر حكمران كرمانشاهان قرار گرفت و محمدعلي ميرزاى دولتشاه پسر فتحعلى شاه كه يكى از شاهزادگان تواناى قاجار بود,اسداله خان بختيارى را كه شورش كرده بود پس از آمدن به خوزستان مطيع خود كرد مجدداً نا آراميهاى پراكنده اى هم صورت گرفت تا اينكه در سال 1266 ه.ق ناصرالدين شاه,اردشيرميرزا را به خوزستان فرستاد و او ابتدا دزفول و سپس شوشتر را از چنگ شورشيان درآورد .
دزفول ازآغاز تاكنون:
مختصراً ميتوان تحولاتى را كه طى دوره هاى مختلف تاريخى در بيش از يك هزاره به برقرارى شهرى آباد و داراى اعتبار فرهنگى و تاريخى در سرزمين باستانى خوزستان انجام شده است بدين شرح برشمرد:
1- در نوشته هاى باستانى پس از طوفان نوح از شهرى به نام(Avan ) آوان نام برده شده است.اين شهر پايتخت تمدن عيلام و سرآمد شهرهاى مشرق زمين بوده است.كاوشگران غربى در نيم قرن پس از مطالعات و تحقيقات فراوان تصريح نموده اندكه آوان همان دزفول كنونى است.
2- اندميشن (Andmhsin):نام ديگر دزفول كنونى پس از تمدن عيلام و در دوره ساسانيان است.اين نام به تصريح آرتوركريستين سن در كتاب ايران زمان ساسانيان مأخوذ از زندان و قلعه اى ميباشد كه براى زندانى نمودن افراد سرشناس در عهد ساسانيان مورد استفاده قرار ميگرفته است.
3- اندامش(Andames): پس از فتح شهرهاى خوزستان توسط سپاه اسلام در سال 517ه.ق و پس از آن كمتر از اين شهر نام برده شده است ولى در نيمه دوم قرن 4 ه.ق ,ابواسحق ابراهيم بن محمد فارسي اصطخرى از شهرى به نام اندامش در محل فعلى دزفول نام برده است.
4- قصر روناش(Gasr-o-Rovnas):ابوعبداله ياقوت بن عبداله حموى رومى بغدادى در كتاب معروف معجم البلدان پيرامون قصر روناش چنين نوشته است:"روناش شهرستانى از خوزستان است و جايى است كه امروز دزپول گفته مي شود.
5- روناش (Rovnas):اين نام تا اوايل قرن دهم ه.ق رواج داشته است تا اينكه سرانجام در سال 914 ه.ق در دوره صفويه و در دوره صفويه و در زمان شاه اسمعيل اول دگرگونى يافته و رعناش (Ranas) گرديده است. در حال حاضر نيز برآمدگيهاى ساحل غربى دز را رعناRana))ميگويند كه(ش) آخر آن حذف گرديده است.
6- انديمشك(Andimesk): مرحوم حمداله مستوفى در سال 740 ه.ق در كتاب نزهه القلوب پيرامون دزفول نوشته است:دزفول آن را انديمشك (اندلشك-اندالمشك-اندلمشك) گفته اند.
به عبارت ديگر نام اندميشن پس از 1000 سال به صورت انديمشك دگرگون گشته است و پس از آنكه مدتها دزفول را بدان نام ناميده اند,به بوته فراموشى سپرده شده است.سرانجام به قريه اى مجاور دزفول كه سابقاً صالح آباد ناميده مي شده است اطلاق گرديده است.
7- دزفول: اين نام از قرن 7 ه.ق در كتابها ديده مي شود و تا كنون نيز به اين نام مشهور مي باشد.